آرمیتا آرامش جانم

من مامان آرمیتا هستم خاطرات دختر گلمو می نویسم

                       

زیبا

قشنگ ترین آفریده خدای مهربون سلام

روز شمارم واسه رسیدن روز میلادت آغاز شده نزدیک یک سال از بودن با تو میگذره

با بودنت واقعا خوشحال و خوشم آخه تو خودت نمی دونی که بهترین هدیه خدایی

تنها ۴ روز دیگه مونده تا تولد یک سالگیت را با هم جشن بگیریم

زیبا

هر انسان لبخندی از خداست و تو زیبا ترین لبخند خدایی بهار زندگیم تولدت مبار

زیبا
تولد تو تولد یک زیبایی ، تولد یک بهار تولد آرامش

تولد یک فرشته ، تولد زلالی دریا ، تولد عشق

تمام واژه ها برای توصیف خوبیهای تو حقیرند

و هنوز جمله ای که بشود تورا با آن وصف کرد متولد نشده

تولدت مبارک عزیزم
 
زیبا
 
پی نوشت : دیروز با دختر خاله مامانی و مامان رفتیم تزیینات جشن تولدت گرفتیم تم خاصی نیست
 
با بابا تصمیم گرفتیم انشالله سال آینده تو خونه خودمان برات بهترین تولد را بگیرم
 
دوستت داریم و همیشه در قلبمان جای داری
 
فونت زیبا ساز     فونت زیبا ساز   فونت زیبا ساز  فونت زیبا سازفونت زیبا ساز   فونت زیبا ساز                                                                                                               


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط مامان آرمیتا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
     عکس های قلب های زیبا ویژه ولنتاین

           روز والنتاين (روز عشاق و يا روز عشق ورزي) مصادف با 25 بهمن‌ماه (14 فوريه) مبارک

تولدانه: ۲۵ بهمن تولد عمو رضاست تولدت مبارک با بهترین آرزوها امیدوارم در تمام مراحل زندگیت موفق باشی

                      در باغ جهان، دلم گلی می جوید / امروز گل سپیده ات می روید
                        امروز دلم دل ای دل ای میخواند / چون میلاد تو را خـدا مبارک گویـد
                                                                تولدت مبارک

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط مامان آرمیتا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

                                                         ني ني شكلك

سلام گل زندگیم ببخش این چند مدت نبودم قول میدم تا روز تولدت هر روز برات یه پیام بنویسم نفسم

درگیر کارهای عروسی بودیم چون مامانی یه دونه خواهر داره یعنی شما فقط یه خاله داری ، دایی نداری

باید سنگ تموم میزاشتیم خدا را شکر همه چیز خوب شد لباسهایم از خیاط و آرایشم راضی بودم

دخملی گلم چون خیلی ریزه میزه هستی لباس کمتر گیر میامد خیلی زیبا بودی مثل یه پرنسس

عزیز دلم اینقدر پاهات کوچولو هستن کفش سایز گلی اصلا پیدا نمیشه تمام اهواز برات گشتم نبود

ای کاش موهات بیشتر بودند تا صورت نازت را زیباتر میکرد نازنینم کمی سرما خورده بود

 بابایی خوشتیپ دست کمی از داماد نداشت با اون کت و شلوار زیبایش  برای موهایش رفته بود آرایشگاه

با هم رفتیم آتلیه خانوادگی با هم عکس گرفتیم بعد رفتیم تالار

وقتی رفتیم تالار عروس و داماد نیامده بودند از گلی خانم چند تا عکس با سفره انداختم

بعد عروس و داماد آمدند مامانی و زن برادر داماد کارهایشان را میکردیم چون داماد هم یه برادر داره

خدا را شکر اذیتم زیاد نکردی دست بابایی گل درد نکنه که خیلی کمکم کرد تا ساعت ۱ شب تالار بودیم

تا خاله باهات میرقصید شما هم دستات میبردی بالا باهاش میرقصیدی قربونت برم ازت فیلم گرفتم

خلاصه به همه که خیلی خوش گذشت عروسی به یاد ماندنی بود انشالله همیشه به شادی با هم باشیم

با ماشین رفتیم دور زدیم و خاله و عمو را بردیم هتل پارس خیلی گریه کردیم من و خاله حتی بابا جونی

دست به دستشان دادیم و آمدیم خانه       چون خاله اینا قراره برن ماهشهر زندگی کنند رفتند هتل

انشالله زنده باشیم  عروسی عسل خانم را ببینم خیلی دوستش داریم

 

۲۲ بهمن رفتیم پاتختی کمی که نشستیم مامانی رفت کادوهای خانواده عروس را خواند شما پیش بابا بودی

دست همگی به خاطر هدیه هایشان درد نکنه آنهایی که شهرستانی بودند خداحافظی کردند و رفتند .

فقط گریه میکردی تو بغل خاله باشی تا آخر مجلس پیش خاله و عمو بودی بهت کیک دادند خوردی

به زور آمدی پیشم که بریم خونه تازه یه عالمه گریه کردی عزیز دلم

 

۲۳ بهمن عصری رفتیم خونه مامانجون خاله و عمو آمدند وسایلشان را برند کمی با هم حرف زدیم بعد رفتند

باباجون و مامانجون تنها شدند وای که چقدر سخته  فکرش را میکنم تو عروسی کنی من چیکار کنم بدون گلم

تا شام آنجا بودیم باباجون که از سر کار آمد برات ۳ تا شلوار گرفته بود دستش درد نکنه خیلی قشنگ بودند

عزیزترینم حالا باید تدارک تولد شما باشم انشالله بتونم برات بهترین تولد را بگیرم

 

عکسها ادامه مطلب:

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط مامان آرمیتا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
 

شیرین زبانم ببخش که اینقدر دیر آپ میکنم خودت میدونی این چند روز هر روز بازار بودیم برای عروسی

امروز یه اتفاقی برات افتاد که خطر از بیخ گوشمان گذشت صبح یعنی ساعت ۱۱ بود که از خواب بیدار

شدی ساعت ۱۲ بود که خوابیدی دوباره من هم شما را گذاشتم سر تخت خودمان ار سطح زمین بلندتره

مامان رفت مشغول کار شدن شد داشتم لباس میشستم که صدای گریه شما بلند شد وقتی اومدم  پیشت

دیدم از سر تخت اومدی پایین مامان تا دیدمت زدم زیر گریه  که حالم بد شد به خاله زنگ زدم آمد پیشت

 خدا شکر که هیچ خراشی ور نداشته بودی کمی که حالم بهتر شد رفتم سراغ کارهایم خاله پیشت ماند

خاله بیچاره اینقدر ترسیده بود که دکمه های مانتویش نبسته بود خدا را شکر بعد بازی میکردی و میخندیدی

از خدا میخواهم همیشه سالم و شاد و سلامت باشی

عصری هم با خاله و مامانجون رفتیم بازار برای شما و مامانجون لباس خریدیم برای عروسی

دخملی مامان اینقدر گریه کردی و جیغ زدی تو بازار لباست هم پرو نکردیم آمدیم خانه آروم شدی

امشب برای اولین بار شیر خشک برات گرفتم اما میلی به خوردنش نداشتی

عزیز دلم شرمنده نزدیک تولدت هست مامان هنوز هیچ کاری برایت نکردم انشالله بعد از عروسی خاله

قول میدم جبران کنم برات بهترین تولد را بگیرم البته خیلیها مخالف هستند میگن شما اذیت میکنی

انشالله مامانی روز تولدت اذیت نکنی و همیشه لبخند بزنی عاشقتممممممممممممممممم

 

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 1:30 قبل از ظهر توسط مامان آرمیتا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
 

                        

سلام عسلم عشقم نفسم

مبارک مبارک یازده ماهگیت شیرین گندمکم دیروز تمام شد وارد ۱۲ ماهگی شد

انشالله هزار ساله بشی و شمارش معکوس برای رسیدن اولین جشن تولد گلی

۱۲ ماه گذشت با همه خوبیها و سختیهایش که تک تک روزهایش برایم خاطره شده

خدا یا شکرت یه دختر ناز عسلی به ما دادی خدا یا سالم و سلامت شکرت

چند تاکار از خانم طلا براتون بگم یه عالمه باهاش ذوق میزنیم:

به مدت خیلی کم سر پا می ایستد

وقتی بهش سلام میکنیم دست میده

نازی میکنه و دستش را به سرمان میزنه و نانی میگه به زبون خودش

همه جای خونه را میشناسه مثلا وقتی میگم الله اکبر جایی که نماز میخونیم با دستش اشاره میکنه

یا رنگین کمان که عشقش شده تلویزیون نشان میده و یا ماهی آکواریوم نشان میده و ...

بوس میکنه امابیصدا قربون اون بوس کردنت بشم که عاشقتم

وقتی چیزی نمیخواد با سر و دستش را تکان میده و نه نه میگه فداش

با کسی که میخواد بازی کنه دید دید میکنه خودش هم میگه دید و خم میشه

 با دست میگه بیا که چند معنی داره بیا پیشم   چیزی که بخواهد   منو ببر

هر چیزی که بخواهی با انگشت بهش اشاره میکنی تا بهت بدیم

دست به هرچيزي كه ميزني خودت ميگي اوف اوف ميگي اما بهش دست ميزني

دو دو هم ميگي چون برات دو دو مشك دو انجام ميدم

فدای این دخملم بشم هر چیزی که ازش بگم کم گفتم دوستت داریم

 چند تا ازکارهای نه چندان خوب عسلی:

آرمیتا گلی هنوز اهل غذا خوردن نیست و خیلی کم خوابه خیلی تنوع در غذا میدم باز هم نمیخوری

حتی دکتر شربت اشتهاآور برات نوشته ولی فایده ای نداره فقط شیر مادر غذای اصلی خانم گلی

از مامانهای مهربون خواهشی که دارم راهنماییم کنیدچه جوری دخملی را غذا خور کنم.

دکتر میگه ۵/۱ وزن کم داره به نظر شما مامانها دکتر تغذیه ببرمش یا نه کمکم کنید.

تو همه زندگی منی ، تو همه وجود مني ، تمام هستي مني و دنياي من دوستت داريم نفس

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط مامان آرمیتا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
Backgrounds
Flower Backgrounds