خاطرات آرمیتا آرامش جانم
من مامان آرمیتا هستم خاطرات دختر گلمو می نویسم
این روز قشنگ و زیبا رو به مامان گلم ، مادرشوهر عزیزم همچنین همه مادر های مهربون تبریک میگم زیباترین واژه بر لبان آدمی واژه “مادر” است عکسهای آتلیه قبل از تولدت گرفتیم همه را روی شاسی زدیم تازه عکسهایت را روی سی دی زدیم من هم تو وبلاگت گذاشتم خوشگل خانم من ببخش که اینقدر با تاخیر گذاشتم.
هفته پیش رفتیم کتابفروشی برات چند تا کتاب و کارتهای دید آموز خریدم کتابهایی که خریدیم کتاب دوران کودکی مامان و باباست خیلی وقت بود دنبالش بودم پیدا نمیکردم حتی موقعی که تو شکم مامان بودی خیلی گشتم ولی پیدا نکردم خیلی خوشحال شدم اسم کتاب حسنی نگو یه دسته گل عاشق این کتابم یاد دوران کودکیم می افتم. حسنی ما یه بره داشت خروس نگو یه ساعت گربه من ناز نازیه همه ش به فکر بازیه تاتی کوچولو می خنده شیرینه مثل قنده کارتهای دید آموز میو ه ها و جانوران و خوراکیها عکسهای کتابهایت را بعدا میزارم خیلی دوستت دارم امیدوارم دخمل زرنگ و باهوش و کتاب خوان بشی. سلام فرشته روی زمینم نوبتی باشه نوبت مامانیه ۹ اردیبهشت تولد مامانی بود تولدم مبارک برای دومین سال در کنارم بودی بهترین هدیه مامان در روز تولدم تو هستی مامان عاشق روزهای تولدش هست هر سال یه تولد کوچولو میگیریم حتی قبل از ازدواجم بهترین هدیه من در روز تولدم خانمی دستش را به زمین میزاره خودش راه میره نمیدونی چه ذوقی کردم بابایی مثل همیشه مامانی سوپرایز کرد وقتی از سر کار آمد دسته گل با کیک گرفته بود البته بابایی هر سال این کارها را میکنه چون مامانی روزهای تولد بابایی کیک درست میکنه قرار بود برای شام بریم رستوران امپراطور متاسفانه ماشین خراب شد بابایی رفت تعمیر گاه ساعت ۱۰ بود که آمد برای شام رفتیم بیرون همان جایی که مامان پریسا گفت فست فود ایران ۱۴ ما پیتزا و ساندویچ مخصوص ایران ۱۴ را خوردیم خیلی خوشمزه بود برای خانمی سیب زمینی گرفتیم جای همگی خالی . یه اتفاق خوبی که افتاد دوستم را بعد از ۱۴ سال دیدم ۳ سال دوران راهنمایی با هم بودیم اسم دوستم اسما جامعی خیلی تپلی شده بود با هم حرف زدیم خیلی خوشحال شدم از دیدنش ساعت ۱۱ بود آمدیم خانه کیک بردیم خونه بابا جون اینا با هم خوردیم همسر عزیزم و بابا جون و عمه کادو بهم پول دادند مامانجون مامانی ظرف بلور داد دست همگی درد نکنه همسر عزیزم انشالله تا صد سال سایه ات بالا سرمان باشد و همیشه روزهای شاد و زیبایی در کنار دختر گلمان داشته باشیم همسر عزیزم عاشقتم ممنون از این همه خوبی و مهربونی دوستتان دارم همیشه در قلبم هستید آرش جان و آرمیتا جان عکسها در ادامه مطلب: سلام به عشق شیرینم روز پنجشنبه ظهر بابايي از سر کار آمد ما را سوپرايز کرد گفت بريم ماهشهر ما هم از خدا خواسته زودي آماده شديم رفتيم دنبال مامانجون ساعت 2:30 بود که حرکت کرديم شما تو راه خواب بودي ساعت 3:40 ماهشهر بوديم قربونت برم تا رسيديم اول برات کارتهايت را آوردم باهاشون بازي کرد وقتي حوصله ات سر رفت شروع کردي به شيطنت دست به تلويزيون يا تو آشپزخانه در کابينت ها باز ميکردي ماشالله دستت به آب سردکن يخچال ميرسيد ليوان برميداشتي تو اتاق ها و ... براي شام خاله سالاد الويه درست کرد با هم رفتيم درياچه نمک خيلي هوا خوب بود شام خورديم چون دوست داري راه بري با خاله رفتيم سوار سرسره شدي بعد کنار درياچه رفتيم چند تا عکس گرفتيم به خاطر تاريکي هوا پيدا نيست چيزي از درياچه تا 12 شب آنجا بوديم خيلي خوش گذشت بعد رفتيم پارک سوار سرسره شدي عزيز دلم يه عالمه دوست پيدا کردي ساعت 1 بود آمديم خانه تازه شيطنت شما شروع شد تا ساعت 3:30 بيدار بودي به زور خوابيدي اما تا صبح گريه ميکردي روز جمعه 1 اردبيهشت 14 ماهگي عسل خانم مبارک مبارک مبارک قربونت برم الهي با اون حرف زدنت هر ماه که ميگذره خانم گلي چيزهاي جديدتري ياد ميگيره کلمات جديد خانم گلي در 14 ماهگي : تاب تاب عباسي : داب داب اباي اولين جمله خانم گلي مداد : داد دايي - داداش : داددا گربه : گر گر سگ : هاپ هاپ توپ : تو طوطي : تو تو دست : دس من : من تمام اجزاي صورت مو- ابرو- چشم - بيني - دندان - گوش و دست و پا از بدن نشان ميدي مهر نماز را میبوسی از ته دلت بعد میری سجده ما را این جوری نمیبوسه دخملی و خيلي چيزهاي ديگر و تمام کارتهاي بن بن بن را ياد گرفتي هر کدام را که ميگم بهم ميدي خدا را شکر ميکنم به خاطر اين روزهاي زيبا راديدم تمام لحظات با تو بودن اينقدر زيباست خدا را شکر ميکنم که حس زيباي مادر شدن را به من داد قدر ثانيه هايي که با تو هستم بدانم روز جمعه تا ظهر خوابيدي چون تا صبح گريه ميکردي من هم تا شما خواب بودي کمک خاله غذا درست کرديم ماکاروني به خاطر شما بيشتر و ته چين مرغ جاي همگي خالي خوشمزه بود متاسفانه که شما هيچ چيز نخوردي چند روزي هست دوباره غذا نميخوري خيلي ضعيف شدي به خاطر گرد و خاک هيچ جا نرفتيم تا عصري خونه خاله بوديم ساعت 6 بود آمديم اهواز وقتی که رسيديم اول رفتيم پارک سوار تاب و سرسره شدي بعد آمديم خانه کمي که استراحت کرديم رفتيم خونه باباجون اينا دلشون برات تنگ شده بود چون هر شب ميريم اونجا بعد با هم رفتيم خونه دايي بابايي و بعد خونه عمو بابايي با بچه ها دوچرخه سواري کردي روز يکشنبه عصر 3 ارديبهشت رفتيم دکتر به خاطر بي اشتهايي خانم گلي تا نوبت ما شد يک ساعت طول کشيد با بابايي همش رفتي بيرون چون ميخواستي تو مطب راه بري وقتي نوبتمان شد وقتي آزمايشات و وزنت را ديد گفت شما کم خون شدي به خاطر غذا که نميخوري و کمبود ويتامين ها متاسفانه خيلي ناراحت شدم چون وزنت از 2 ماه پيش همون 7600 بود يعني تو 2ماه اصلا وزن اضافه نکردي دکتر برات داروهاي مکمل و اشتها آور و آهن که همه خارجي بودند و سرلاک من چند بار برات خريدم حتي شير خشک متاسفانه نميخوري نميدونم چيکار کنم وقتي آمديم خانه من و بابايي خيلي ناراحت بوديم مامان گريه کرد بابايي هم تا آخر شب تو فکر بود موقع خوردن داروهايت همش گريه ميکني و دهنت ميندازي بيرون به هر طريقي بهت ميديم اثري نداره به طور کلي چيزي که به خوردن مربوط بشه بدت مياد و نميخوري حتي موقع خوردن غذا برات کارتون يا آهنگ ميزارم يا ميريم پارک يا پيش بچه ها ميريم باز نميخوري مامانهاي مهربون برام دعا کنيد آرميتا گلي زودتر خوب بشه هميشه سالم و سلامت باشه خداي مهربون مکم کن تا آرميتا هميشه صحت و سلامت باشه و غذا خوردنش بهتر بشه ماماني و بابايي خيلي دوستت داريم آرزوي ما فقط سلامتي توست دوستت داريم عشق زندگيمان ببخشید خیلی طولانی شد عکسها در ادامه مطلب : پنجشنبه هفته پيش رفتيم برات يه جفت گوشواره ديگه خريديم گوشواره هاي که براي تولد بهت داده بوديم براي گوشت خيلي سنگين بود اذيت بودي با بابايي رفتيم گوشواره برات خريديم مبارکت باشه گلم ، نفسم بعد رفتیم بازار برات چند دست لباس خریدم شب هم با باباجون اینا رفتیم بستنی نعمت بستنی خوردیم اين چند شب هم هوا خنک شده بود با بابايي رفتيم پارک روز جمعه هم از عصر رفتيم علاقه به سرسره زياد داري تا ميخوايم بريم يه عالمه گريه ميکني همش ميگي مامان من من من م م م ديروز وقتي لباس ها را که شسته بودم ميخواستم سر بند پهن کنم شما را داخل کالسکه گذاشتم وقتي داشتم لباسها را پهن ميکردم يهو ديدم تو کالسکه سر پا ايستادي تا برسم بهت با سر افتادي رو زمين نميدونستم چيکار کنم فقط از خدا کمک خواستم که اتفاق بدي برات نيا افتاده باشه گريه ميکردي پيشاني و دماغت خراش افتاده بود پيشانيت کبود و قرمز رنگ شده بود سريع چربش کردم دستم را فشار دادم به پيشاني باد نکنه خدا را شکر که باد نکرد کمي کبود شد خداي مهربون و فرشته هاي مهربون ممنون که مواظب آرميتا گلي از اون بالا هميشه هستيد هميشه و هر روز دعايم براي سلامتي و عاقبت بخيري توست پس هميشه سالم و تندرست باش دوستت داريم عروسک نازنینم عکسها در ادامه مطلب: سلام تنها بهونه زندگیم ۲۲ فروردین ششمین مرواریدخانمی از لثه بیرون زد هوررررررررررررررررررا مبارکت باشه فندقی من دیروز عصری وقتی داشتیم بازی میکردیم دیدم یه عالمه ذوق کردم مامانجون هم پیشمان بود سمت چپ فک پایین حالا ۴ تا شده و فک بالا ۲ تا قربونت برم الهیییییییییییییییییی با دندونات الهی برات بمیرم شب که خواب بودی اینقدر تو خواب جیغ و گریه میکردی که دلم برات کباب شد مامانی دعا میکنه انشالله دندانهای دیگرت به زودی بدون درد و بی دردسر و به راحتی در بیاد آمین راستی یادم رفته بود مامانجونی از بندر دیلم برات لباس و کیف خریده که بعدا عکسهاشو میزارم خدا را به خاطر این نعمت بزرگ که تمام هستی ماست و هزاران بار شکر گزارم سلام به همه دوستان گلم اميدوارم اين چند روز تعطيلات به همه خوش گذشته باشه عزيز دلم ميخوام از روز دوم فروردين که شروع شد با تب کردن گلي خانم شروع شد تا ششم فروردين فقط تب ميکردي همش تو اين چند روز بيقراري و گريه ميکردي وقتي قطره استامينوفن ميخوردي کمي بهتر ميشدي ما هم عيد ديدني ميرفتيم زود ميرفتيم خانه اما روز هفتم که تب قطع شد روي بدنت يه عالمه دونه قرمز زد خيلي ترسيده بودم فکر ميکردم شايد آبله مرغان يا سرخچه گرفته باشي خيلي گريه کردم و از خدا خواستم برات قبل از اينکه بريم دکتر اين بيماريها نباشه بلافاصله تا ديدم به بابايي زنگ زدم امد رفتيم دکتر و گفت ويروس وارد بدنت شده تا اين خبر گفت من و بابا اينقدر خوشحال شديم حتي برات نذر هم کرده بودم خدا را شکر هيچ چيزي برات تجويز نکرد آمديم خانه بابا از سر راه برامون بستني خريد به خاطر اين خبر خوب شما هم اصلا نخوردي چون اين چند روز غذا نخوردي خلاصه اينکه تا نهم فرودين اين دونه ها رفتن و شما کمي بهتر شدي خانم گل به خاطر بيماري شما امسال هيچ جا نرفتيم بيرون از شهر فداي يه تار مويت همين که سالم و تندرست هميشه باشي براي من يه دنيا خوبي و خوشي از روز يازدهم فرودين هر روز رفتيم پارک با باباجون اينا و خاله بابايي روز دوازدهم براي ناهار رفتيم پارک شهروند خيلي خوب بود اصلا اذيتم نکردي روز سيزدهم فروردين رفتيم پارک تمام فاميلهاي بابايي از کوچک تا بزرگ چون فاميلهاي ماماني همه رفته بودند دزفول و مامانجون اينا بندر ديلم مامانجون براي ناهار ماکاروني درست کرده بود خدا را شکر کمي غذا خوردي کمي بازي کردي با پارمين بعد خوابيدي وقتي بيدار شدي با بابايي رفتيم پيش وسايل بازي دختر خاله بابايي اونجا بود با دخترش مارينا بازي ميکرد سوار سرسره شدي کمي ترسيدي بعد که خوشت آمد بازي ميکردي ساعت ? بود که خوابيدي تو پارک تا ساعت ? هم خواب بودي از عجايب بود بيدار که شدي شام خورديم بچه ها هم سبزه گره زدند نفسي من هم همين طور پانزدهم فروردين بعد از پنج ماه پنجمين مرواريدت رويت شد وقتي داشتتي ميخنديدي ساعت ? بعد از ظهر خونه باباجون اينا اين چند روز هم مخصوصا شب ها تو خواب گريه ميکردي مبارکت باشه گلم عکسها در ادامه مطلب : سلام به شكوفه بهاريم امروزبايد به شما دو تا تبريك بگم اول اينكه عيدت مبارك و دوم ۱۳ ماهگيت گلم مباركت باشه دختر قشنگم سالي كه گذشت بهترين لحظات عمرم را با تو بودن را حس كردم سال ۹۱ دومين سالي هست كه كنارمان هستي و بهترين عيدي دنيا را خدا به ما داد هزاران بار شكر خدا را ميكنم سال جديد به همسر عزيزم و خانواده و تمام دوستان و بلاگيم تبريك ميگم با بهترين آرزوها برايشان عسلم ۱۳ ماهگيت مبارك امروز يك سال يك ماه يك روزت بود نفسم خانمي چيزهاي جديدي ياد گرفته كه براتون ميگم: فدات بشم اينقدر قشنگ ميگي يك ـ دو ـ سه قربونت برم وقتي بهت ميگم چشمات ، بيني ، دندان ، مو اشاره ميكني انگشتت را و نشان ميدهي هر چيزي كه جديد باشه دختر باهوشم ميگه چيه يا انگشتت را به آن اشاره ميكني يعني بده به من وقتي بهت ميگم بابا كجا رفت فدات بشم ميگي نيست عزيز دلم بوس ميفرستي موقع خداحافظي دادا هم ميگي يعني داداش موقع غذا خوردن هم كه ميشه قاشق را بايد خودت بگيري تا خراب كاري كني شايد كمي بخوري گل بهارم سلام سال ۹۰ سال خوبی برایم بود چون بهترین ها را خدا به من هدیه داد فرشته ای مثل تو اخرین مسافرت سال ۹۰ به ماهشهر با خانم کوچولو: کردیم عزیز دلم تو ماشین همش خواب بودی تا رسیدیم ماهشهرساعت 7 بود که رسیدیم برای اولین بار بود که خونه خاله رفتیم چون برای جهاز برون شما مریض بودید ما نرفتیم تا رسیدیم بابایی و عمو نشستند X BAX بازی کردند برای شام عمو مهران برایمان لازانیا درست کرد عمو مهران برایمان جوجه درست کرد جای همگی خالی خوشمزه شده بود بهار یک نقطه دارد نقطه آغاز بهار زندگیتان بی انتها باد سال نو مبارک عکسها در ادامه مطلب:
سلام به همه مامانهای مهربون روزتان مبارک![]()
امسال دومین سالیه که خداوند مهربون منو لایق نام مادر بودن کرده ![]()
و یکی از اون فرشته ها آسمونیشو به من داده.![]()
به خاطر این لطف و نعمت بزرگی به من عطا کرده![]()
ممنونم و روز و شب شکر نعمتش رو به جا میارم![]()
برای همتون آرزوی سلامتی و تندرستی و لبی خندان آرزو میکنم ![]()

زیباترین خطاب “مادر جان” است
“مادر” واژه ایست سرشار از امید و عشق
واژه ای شیرین و مهربان که از ژرفای جان بر می آید
روزت مبارک مادر جان

![]()

![]()

![]()




![]()
![]()
![]()
![]()
*co????ue* 


ة

*co????ue* 
عروسک قشنگم سلام


*co????ue* 

![]()
![]()
![]()
خیلی دوستت داریم یکی یه دونه ما![]()

![]()
![]()
سلام به گل قشنگم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اميدوارم بقيه به راحتي در بياري و هميشه سلامت باشي گلم![]()
خيلي خيلي خيلي دوستت داريم
*co????ue* 

2 روز بیشتر تا عید نمانده سال90 با همه خوبیها و سختیهایش داره تموم میشه سال ۹۱ داره میاد
24 اسفند رفتیم ماهشهر برای اینکه عیدی خاله را ببریم با مامانجون رفتیم ساعت ۵:۳۰ بود که حرکت
خیلی خوشمزه بود دستشون درد نکنه بعد از شام کیک و میوه خوردیم چون تولد عمو مهران بود
از دخملی بگم ماشالله فقط شیطنت میکرد دست به همه چیز میزدی ساعت 2 بود که خوابیدی گلکم![]()
25 اسفند ساعت 10:30 بیدار شدی صبحانه خوردیم اما شما هیچ چیزی نخوردی
موقع ناهار کمی غذا خوردی خاله برای اولین بار قورمه سبزی درست کرد خوشمزه شده بود
عصری با خاله اینا رفتیم بازار ماهشهر برات یه دست لباس تابستونی خریدم
برای شام رفتیم سمبوسه و فلافل خریدیم رفتیم پارک شام خوردیم خانم گل هم یه دونه خورد
تو راه خوابیدی تا رسیدیم خانه من هم کمک خاله سفره هفت سین را درست کردیم
گل من ساعت 12 بیدار شدی شروع کردی به بازی کردن ساعت 2:30 همه خوابیدند اما من و شما تا ساعت 4 بازی کردیم تا خوابیدی نفسم![]()
26 اسفند برای ناهار رفتیم کنار دریاچه جای خوب و دنجی بود هوا هم خوب بود خبری از باد و خاک نبود
آرمیتا هم یه تیکه مرغ با چند قاشق ماست خورد نوش جانت
تا عصری اونجا بودیم چیپس و پفک و میوه و نسکافه خوردیم بعد رفتیم چند تا عکس گرفتیم آمدیم خانه
ساعت 6 بود آمدیم خانه بابا و عمو شروع کردند به بازی خاله برایمان آیس پک موزی درست کرد خوردیم
ساعت ۸:۳۰ با خاله اینا خداحافظی کردیم آمدیم به سمت اهواز تو راه هم همش خواب بودی تا در خانه به زور بیدار شدی بغل مامانجونی همش بودی
ساعت 10 بود رسیدیم بعد رفتیم خونه باباجون اینا چون شما را 3 روز ندیده بودند دلشون تنگ شده بود
![]()
و در آخر برای همه سال خوب و خوشی را آرزو دارم سر سفره هفت سین هم برای ما هم دعا کنید
*co????ue* 
| [- DE$IGN -] |




